از وقتی یادم میاد همیشه موقع تحویل سال خونه خودمون بودیم. سفره هفت سین همیشه به راه بود و جمع ما هم دور سفره جمع بود. بابا و مامان و من و بهنام. بعد از تحویل سال و عیدی گرفتن و عیدی دادن از خونه می رفتیم بیرون برای عید دیدنی.
اولین سالیکه این سنت شکسته شد نوروز 1367 بود. باعث و بانی این سنت شکنی هم من بودم. یعنی همش هم تقصیر من نبود. مقصر اصلی صدام حسین بود که جنگ رو شروع کرد. بعد هم شهرها رو بمباران کرد دست آخر هم موشک فرستاد برای مناطق مسکونی.
اسفند 1366 هر روز و هر شب موشک می فرستادند برای تهران. موشک بیشتر مواقع شبها به تهران می خورد. هم وحشت بیشتری ایجاد می کرد و هم فردای همه رو خراب می کرد. همه ترسیده بودند. خیلی ها شبها از تهران خارج می شدند. اونهائیکه یه جائی برای رفتن و موندن داشتند، رفته بودند. اونهائی هم که جائی نداشتند، می رفتند شب توی جاده های اطراف شهر می خوابیدند. جاده های شرقی تهران شلوغ تر بود. یه جورائی مردم اونجا ها رو امن تر احساس می کردند. خوشبختانه ما اون روزها تا حدودی به ترس خود غلبه کرده بودیم و از خونه آواره نشده بودیم. یعنی نه اینکه نمی ترسیدیم ولی به دلیل اینکه بابا و مامان ترس شون رو نشون نمی دادند، ما هم خجالت می کشیدیم علنی بترسیم (یعنی یواشکی می ترسیدیم).
یکی دو روز قبل از عید همه از تهران رفتند بیرون. هر کی هر کجا می تونست رفت. خاله من هم پیشنهاد کرد بریم ساری. اونها یه آپارتمان توی ساری داشتند. بابا و مامان هم تصمیم گرفتند که بریم.
من اصلا راضی به رفتن نبودم. دلم می خواست بمونم تهران. با دوستام بیشتر خوش می گذشت. هرچی گفتم که من نمیام بابا قبول نکرد و گفت که باید عید رو با هم باشیم. بالاخره به راه افتادیم و رفتیم ساری. از وقتی که رسیدیم من همش در این فکر بودم که یه کلکی جور کنم و برگردم. دائم بهانه می گرفتم و غرغر می کردم. همش می گفتم من اینجا چیکار کنم. اصلا بهم خوش نمیگذره و از این جور حرفها. بالاخره بعد از دو روز موفق شدم و بابا و مامان رضایت دادند تا من برگردم تهران. البته می دونم که واقعا راضی نبودند ولی به من گفتند که می تونم برم. البته اینجا توی پرانتز بگم که حالا که خودم بچه دارم می فهمم که من چه کار عجیبی کردم و چقدر برای اونها سخت بوده که رضایت بدن.
روز قبل از عید برگشتم تهران توی خونه خودمون. برای موقع تحویل سال شاهین من رو دعوت کرد خونشون. دستش درد نکه اگه این کارو نکرده بود باید تحویل سال رو تک و تنها جشن می گرفتم. خاطرات نوروز سال 1367 یکی از بهترین خاطرات دوران جوانی منه. یکبار همه اش رو می نویسم (البته برای ثبت در تاریخ!).
دومین باریکه موقع تحویل سال رو خونه نبودم نوروز 1369 بود. رفته بودم سربازی. تصمیم گرفتم تا برای عید نوروز مرخصی نگیرم و صبر کنم اردیبهشت ماه برم مرخصی. هنوز توی شک بود و این تصمیم رو قطعی نکرده بودم که یکی از دوستان هم خدمتی گفت که برای عید نمیره مرخصی و صبر میکنه تا مرخصی هاش روی هم جمع بشه و دوران خدمتش هرچه زودتر تموم بشه. به من هم گفت که حاضری تو هم مرخصی نگیری و بمونی؟ من هم یکدفعه گفتم قبول من هم می مونم و مرخصی نمی رم. همون موقعیکه این حرف رو زدم پشیمون شدم ولی پشیمونی سودی نداشت. دیگه نمی تونستم بگم نه و من دلم می خواد برم مرخصی. یه جورائی توی رفاقت خرابکاری می شد. خلاصه توی رودرباستی از خودم و بقیه عید رو موندم همون جا.
سومین دفعه نوروز 1378 بود. این بار برای تحویل سال نو هم ولی خونه بودم و هم خونه نبودم. یعنی خونه پدر و مادرم نبودم ولی خونه خودمون بودم. خونه من و پریناز. خیلی احساس خوبی بود. یه عید دیگه بود. عشق هم به عید من اضافه شده بود. شاید نشه تشریح کرد ولی همه چیز با قبل فرق می کرد.
توی همه این سالها چند باری هم بود که موقع تحویل سال توی خونه خودمون نباشم ولی با خانواده همه با هم باشیم. مثلا یادمه چند سال همه دست جمعی رفته بودیم شمال. یک سال رفته بودیم یند عباس. یک سال دیکه رفته بودیم همدان. وچند جای دیگه که خوب یادم نیست. ولی به هر صورت همه با هم بودیم.
نوروز 1382 اولین سالی بود که موقع تحویل سال خارج از ایران بودم. با پریناز رفته بودیم تایلند. چه سفر خوبی بود. خاطرات این سفر رو هم باید بطور کامل بنویسم. بیشتر از تمام سفرهائی که رفتیم بهمون خوش گذشت. هیچوقت فراموش نخواهم کرد.
نوروز 1383 و 1384 بازهم خارج از ایران بودیم.
نوروز 1385 اولین نوروز ما در کانادا بود. درسته که خارج از ایران بودیم ولی توی خونه خودمون عید رو جشن گرفتیم. این هم تجربه ای بود.
نوروز 1386 بعد از چند سال دوباره عید رو تهران بودیم. اینبار یه مهمون عزیز داشتیم. می گل. مهمونی که صاحب خونه شد. حالا چند سالی صاحب خونه می مونه. یه روز اون هم میره خونه خودش تا موقع تحویل سال رو اونجا باشه. ممکنه برای عید بره مسافرت. ممکنه بیاد خونه ما مهمونی.
دوباره یه سال عید من و پریناز با هم تنها می شیم.
نوروز 1388 رفتیم سفر. اولین سفر نوروزی سه نفره خارج از ایران. به می گل خیلی خوش گذشت. هنوز هم از اون سفر حرف میزنه و میگه میشه دوباره بریم.
نوروز 1389 برای اولین بار عید رو مهمون داشتیم. بابا و مامان و مامان پریناز آمده بودند کانادا پیش ما. این دفعه برعکس بچگی هام پدر و مادرم خونه ما بودند. چقدر خوب بود. چقدر خوش گذشت. باید یک دفعه دیگه این کار رو تکرار کنم.
و امسال باز هم عید داره میاد. تا چند ساعت دیگه سال تحویل میشه. بدون اینکه منتظر بشه ببینه کی مهمون کیه. کی توی خونه خودشه و کی توی سفره. حتی فرصت نمی ده با دقت خاطراتت رو بنویسی و یک بار اونها رو از اول تا آخر بخونی و اصلاح کنی.
دلم برای همه اونهائیکه امسال عید رو با هم نیستیم تنگ شده. از طرفی هم خوشحالم که با عده زیادی از دوستانم امسال عید رو خواهم بود. هز همه مهمتر اینکه امسال عید سه نفری با هم دور سفره هفت سین می نشینیم. خدایا شکرت.