تعطیلات نوروز سال 1383 سفری داشتیم به استرالیا. ملبورن و گلدکوست و سیدنی. خیلی سفر خوبی بود. واقعا سرزمین عجایب بود. بیشتر از همه سیدنی موندیم. فکر کنم حدود سه هفته اونجا بودیم. خیلی وقت داشتیم که همه جا رو خوب بگردیم. دیدن اقیانوس با اون بادها و احساس عظمت اون. سالن اپرا سیدنی هم [...]
بایگانیِ سپتامبر 2009
سیدنی و طوفان شن
ارسالشده در سفر استرالیا, سفرها در سپتامبر 30, 2009 | ۱ دیدگاه »
بانو
ارسالشده در پریناز در سپتامبر 29, 2009 | بیان دیدگاه »
متاسفانه «بانو» از دیروز سرماخورده و من هم اونجا نیستم تا ازش مراقبت کنم. مریضی و تنهائی با می گل خیلی براش سخت شده. امیدوارم زودتر خوب بشه. «بانو» اسمیه که من روی پریناز گذاشتم. خیلی وقتها بهش میگم «بانو». یادم نیست از کی صداش زدم «بانو» ولی اطمینان دارم که از همون اوایل بوده. [...]
عدس پلو و عدسی
ارسالشده در فرهنگ لغات می گل, می گل, مامان بزرگ فرزانه, پریناز در سپتامبر 28, 2009 | ۱ دیدگاه »
می گل خیلی خوش غذا نیست. فقط بعضی از غذاها رو دوست داره. عدس پلو و عدسی دوتا از اون غذاهاست. هروقت پریناز براش درست کنه می خوره. البته بعضی وقتها هم بازیگوشی و بدغذائی به جائی میرسه که این دوتا غذا رو هم نمی خوره. زمستون یه بار پریناز می خواست عدسی درست کنه. [...]
شما چند کُلوئی؟
ارسالشده در فرهنگ لغات می گل, می گل در سپتامبر 27, 2009 | ۱ دیدگاه »
هر وقت می خوام برم حمام می گل هم خودش رو می رسونه. میگه «دَدی می خوای بری حمام؟» و دیگه منتظر جواب من نمیشه فوری لباسشو درمیاره و آماده حمام رفتم می شه. قبل از حمام رفتن میره روی ترازوی توی حمام تا خودش رو وزن کنه. البته از عددی که روی ترازو نوشته [...]
عروسی المیرا و مازیار
ارسالشده در می گل, پریناز, بهداد, رویدادها, سایر رویدادها در سپتامبر 26, 2009 | ۱ دیدگاه »
یک سال گذشت. پارسال همین موقع ها عروسی المیرا و مازیار بود. این دومین عروسی بود که می گل می رفت. خیلی درست نمی دونست عروس یعنی چی. وقتی رفتیم و المیرا رو توی لباس عروس دید خیلی ذوق کرده بود. اون شب می گل یه کم مریض بود ولی بهش خیلی خوش گذشت. می [...]
اینجا نماز نداره
ارسالشده در می گل, مامان بزرگ فرزانه, سایر اعضا خانواده در سپتامبر 25, 2009 | ۱ دیدگاه »
وقتی که می گل ایران بود هروقت مادرم می رفت نماز بخونه می گل هم دنبالش می رفت. مادرم بهش مهر میداد تا اون هم نماز بخونه. می گل از این کار خوشش میومد. وقتی می گل برگشت کانادا یه دفعه مادرم پای تلفن ازش پرسید «می گل اونجا نماز می خونی؟» می گل جواب [...]
نی نی
ارسالشده در می گل در سپتامبر 24, 2009 | بیان دیدگاه »
«نی نی» اولین عروسکی است که می گل خیلی دوستتش داشت. هرجا می رفتیم «نی نی» با ما بود. اوایل «نی نی» لباس تنش بود ولی یه روز می گل تصمیم گرفت که لباسهای «نی نی» رو دربیاره. بعد از اون دیگه هیچوقت لباس تنش نکرد. خوبیش این بود که بدن «نی نی» پارچه ای [...]
اعضا خانواده
ارسالشده در می گل, مامان بزرگ فرزانه, مامان بزرگ پروانه, پریناز, بهداد, بابا بزرگ جلال, خاله سارا, سایر اعضا خانواده, عمو بهنام در سپتامبر 23, 2009 | بیان دیدگاه »
می گل برای هرکدوم از اعضا خانواده اسم های مخصوص داره بهداد = دَدی، بابا، بابا بهداد، دَدی بهداد، (وقتی پریناز منو صدا میکنه و پشت سرش هم می گل بخواد منو صدا کنه میگه بهداد که سریعا با واکنش مامانش مواجه میشه که بگو بابا بهداد) پریناز = مامان، مامانی، مامان پریناز، (بعضی وقتها [...]
سفر شمال
ارسالشده در بهداد, سفر شمال, سفرها در سپتامبر 22, 2009 | بیان دیدگاه »
چندسالی بود که شمال نرفته بودم. یعنی اصلا نبودم که برم شمال. هفته گذشته فرصتی پیش اومد و با دوستان سه روز رفتیم شمال. جای همه خالی هوا خیلی خوب بود. نه خیلی گرم بود و نه هنوز سرد شده بود. روزها تقریبا آفتابی بود و شبها نسبتا خنک. بطور کلی تنبلی رو پیشه کردیم [...]
قهوه، دونات و شکلات تخم مرغی
ارسالشده در فرهنگ لغات می گل, می گل در سپتامبر 21, 2009 | ۱ دیدگاه »
می گل همیشه دوست داره هرچی من و مامانش می خوریم بخوره بخصوص اگه بهش بگیم که نباید بخوری. فکر میکنم این خصلت همه بچه هاست که هرچی رو بگی نخور میخوان بخورن. یکی از اینها «قهوه» است. هروقت من میرم قهوه بخرم می گل میگه «من هم قهوه میخوام». قبلا برای خودم قهوه با [...]