(این عکس و نوشته روی عکس رو بابک شب چهلم امین برام فرستاده بود)
من شبها زياد خواب ميبينم ولي بطور معمول هيچكدوم از خوابهام يادم نميمونه. اين يكي از معدود خوابهايى ست كه يادم مونده. شايد بخاطر اينكه امين رو توى خوابم ديدم.
ديشب خيلى سرحال نبودم. با ناراحتى خوابيدم. خواب ديدم كه رفتم ايران. يه مهمونى رفته بودم ولي يادم نمياد كجا بود. چندتا از دوستان هم اونجا بودند. من روى يه مبل نشسته بودم كه با تلويزيون زاويه نود درجه داشت. وقتى كه تلويزيون روشن شد از طرفى كه من نشسته بودم جلوى تلويزيون محمدامين رو ديدم. توى خواب يكدفعه گريه ام گرفت. دادزدم امين، امين اومده اينجا. همه به طرف من برگشتن و يه طورى نگاهم كردند كه يعنى مگه ديونه شدى؟ گفتم به خدا دارم ميبينمش همين جا نشسته. بازم همه چپ چپ بهم نگاه كردند. بعد محمدرضا يواش بهم گفت به خودت فشار نيار كسى باور نميكه. محمدرضا گفت من چند روز قبل يكبار ديدمش. درست مثل تو اومد و نشست روبرم. ولى اين دفعه من هم نميبينمش.
ازش پرسيدم حالت خوبه؟ جأت راحته؟ هيچ جوابى نداد. فقط نگاهم كرد. نه خوشحال بود و نه ناراحت. ازش پرسيدم چرا حرف نمى زنى؟ باز هم فقط نگاهم كرد. پرسيدم اومدى دنبال من؟ هيچ جوابي نداد و يكدفعه رفت. هرچى ازش خواهش كردم ديگه برنگشت. تلويزيون رو خاموش و روشن كردم ولي فايده اى نكرد. ديگه برنگشت.
كاشكى برمى گشت. يا لااقل يه حرفى ميزد. اگه يكى از اون خنده هاش رو هم ميكرد خوب بود.
محمد امين خان دو ماه گذشته ولى من هنوز هم باور نكردم.
دو ماه گذشت و من هر هفته که به بهانه تنبلی یا گرفتاری نرفتم یه دیدنش تمام هفته یادش کردم دو روز پیش سرکار فقط و فقط با شنیدن اهنگهای اونسز باز یادش کردم سر کار بودم اشکم سرازیر شد و دیگه نتونستم کار کنم البته تقصیر خودم بود پنجشنبه هفته پیش نرفتم به دیدنش .
اینطور مواقع فقط صحبت با آبتین راحتم میکنه .
هرگز از یادم نمیرود.